جلال الدين الرومي
37
مجالس سبعه مولانا ( فارسى )
ايمان تصديق قلب است محل ايمان دلست كه ( كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمانَ ) و لكن ميان زبان و دل تعلّقى هست . چون در دل مايهء ايمان باشد ، زبان بتسبيح و تهليل مشغول باشد ، آن مايه قوّت گيرد ، چنانك در گياه آتشى ضعيف باشد ، بدميدن قوّت گيرد و آن آتش چون بالا گيرد و مدد يابد ، آن باد عين آتش شود ، همچنين چون در دل مايهاى و مادهاى بود از نور هدايت و كلمهء طيبه كه به زبان « 1 » رانى آن نور بيفزايد ( لِيَزْدادُوا إِيماناً مَعَ إِيمانِهِمْ ) اما اگر در گياه آتش نباشد جز خاكستر هر چند كه دردمى ، جز غبار خاكستر برنخيزد كه ( فَوَيْلٌ لِلْمُصَلِّينَ الَّذِينَ هُمْ عَنْ صَلاتِهِمْ ساهُونَ الَّذِينَ هُمْ يُراؤُنَ ) يعنى مىنمايند كه ما ، درمىدميم هر كه بيند او را اف مىكند و پف مىكند « 2 » و نداند كه در گياه چيست . چنين گمان برد كه او آتش مىافروزد و نداند كه در تنورهء دل جز خاكستر نيست . مىفرمايد كه ( ذلِكَ قَوْلُهُمْ بِأَفْواهِهِمْ ) الا اين نادر باشد كه داعيهء تسبيح و تهليل باشد و در دل مايه نباشد اين نادر باشد . از بهر آنكه داعيه از دل خيزد ، نه از زبان . شعر بنزد عقل هر دانندهاى هست * كه با گردنده گردانندهاى هست و اين كه او را داعيه خيزد و مايهء ثابت در اندرون نبود ، نادر باشد و اين نادر از بهر آن باشد تا هر مطيعى در طاعت خود خايف باشد « 3 » از بهر آنكه اين مطبوخ بىآتش خوف پخته نشود و چنين « 4 » گفتهاند بزرگان كه ( الخوف ذكر و الرّجاء انثى يتولّد منهما الباقيات الصَّالحات ) لفظ تولد براى تفهيمست . خوف ، تاريكيست . رجا روشنيست به ظاهر و بمعنى به عكس آنست ، از بهر آنكه در رجا تصرّف بنده قايم است و در خوف ، تصرف او معطّل است و هر فسادى و سستيى كه هست از تصرف اوست و هر صلاحى كه هست ، از حق است . سؤال در سخن جواب همهء سؤالهاست به تمام ، زيرا كه اين سخن ،
--> ( 1 ) - بر زبان نسخه ( 2 ) - پف مىكند و تف مىكند نسخه . ( 3 ) - بود نسخه . ( 4 ) - و چنان نسخه .